X
تبلیغات
رایتل

کلاس اول .

پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 03:19 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن
صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ
فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ
وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً
حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا

                            

 


باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردون سایِ اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک می گوید.

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز .

جاودان بر اسبِ یال افشان زردش می چمد در آن .

پادشاه فصل ها پائیز. 


بابایی سلام.

هر سال با اومدن پاییز و افتادن برگها ، تو هم می افتی ؛ اما نه از اصل خویش که در اصل خویش . هر سال 16 مهر که میاد شهید می شی و پای درخت انقلاب می افتی تا آبیاری کنی درختی رو که با جون و دل کاشتید و با خونتون آبیاری کردید. شهادتت مبارک ای میوه ی سر به گردون سای اینک خفته در آغوش مولایت حسین(ع).

بابایی ! چرا اون پنج شنبه آخر به من نگفتی که دیگه فرصتی نیست برای سر گذاشتن تو آغوش گرم و چشیدن نوازش دستای پر مهرت ؟ چرا نگفتی روز آخرِ با هم بودنه تا خوب نگاهت کنم و از زلال چشمهای آسمونیت سیراب بشم ؟ چشمهایی که بیشتر بیناییش رو تو شلمچه جا گذاشتی تا همیشه کربلا رو ببینی و کمتر دنیا رو . چرا نگفتی تا دور سرت طواف کنم و حاجت بگیرم از سری که تو کربلای ایران آماج تیر و ترکش شده بود ؟ چرا شب آخر هم نخواستی همه اش رو با ما باشی؟ نکنه نگران بودی پابندت کنیم و مانع پروازت بشیم ؟ مثل همون باری که تو بیمارستان نمازی جلوی پروازت رو گرفتیم ... آخرین شب... ما سرگرم تماشای ماهیهای آکواریوم بودیم و بازی میکردیم اما تو رفتی مسجد تا تماشا کنی وجه الله رو و عشق بازی کنی با حضرت دوست . چقدر نگرانت شدیم و از نیومدن و تاخیرت ترسیده بودیم . همسایه ها و از مسجد برگشته ها خبری از تو نداشتن و من به خیال کودکانه ام که گم شدی... (یادت هست مشهد که می رفتیم من همیشه گم میشدم؟)... فکر کردم این بار تو گم شده ای و چشمای نازنینت راه رو خوب ندیده ؛ بی خبر از اینکه این چشمها راه رو خوب بلد بودن و بهتر از هر کسی می شناختن . البته نه فقط من ، بزرگترها هم فکر می کردن چون تو شهردیگه ای هستیم راه رو گم کردی و چه غافل بودیم همه مون . نگرانت بودیم و من ترسیدم از نبودنت ، از نیومدنت ، از... که اومدی و ترس منم رفت . گفتی تو این مسجدی که رفته بودم دعای کمیل نمی خوندن و رفتم یه مسجد دیگه . خیلی راحت ؛ این جا یه چیزی کم داشت رفتم اون جا... و باز من نفهمیدم که این دنیا خیلی چیزها کم داره و می خوای بری جایی که هیچ چیزش کم نیست .

صبح جمعه رسید ، جمعه موعود و مولود تو ؛ که وعده داده شده بودی به تولدی دوباره... 

راستی بابایی ! یادته آخرین سوره ای که یادم می دادی جمعه بود و من چقدر سر حفظ کردن این سوره بهونه گرفتم که سخته ، نمی تونم... اما تو فقط لبخند می زدی و می گفتی از اول : من میگم تو تکرار کن...می تونی... 

چه قصه ای توی این جمعه بود که بعد از 17-18 تا سوره کوچیک خواستی این سوره رو یادم بدی؟ حتی حفظ کردن اولین آیه اش هم برام سخت بود: یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ...

بابایی بعد از جمعه موعود تو جمعه منم ناتموم موند و هیچ وقت نتونستم این سوره رو حفظ کنم ، شاید هم نخواستم... چی می خواستی بهم بگی اون روزای آخر؟ بابایی ! تو معلم خوبی بودی و با اینکه تو قرآنم نوشته بودی «سارا»ی زرنگ ، من اما شاگرد زرنگی نبودم و نمی دونستم قبل از رفتن داری بهم درس می دی ... وقتی می رفتیم پارک من فقط حواسم به این بود که انگشت اشاره ات رو محکم بگیرم و در حین تکرار آیه ها با حرکت دستت بپرم و بازی کنم ، هنوز انقدر بزرگ نشده بودم که بفهمم سوره جمعه رو تو نماز جمعه می خونن و نماز جمعه تمرین ولایت مداری و وحدت وهم بستگیه... تو همین مسیر رفتن به مسجد و پارک چه درس هایی میدادی و من فقط بازیگوشی می کردم . یادته بابا ! یه کوچه بود که هر موقع از اون جا رد می شدیم بچه ها مسخره می کردن اون هلال بدون موی پشت سرت رو و من اعتراض می کردم که دیگه نباید از این کوچه رد بشیم . من تحمل انگشتهای اشاره و خنده های اونا رو نداشتم اما تو باز لبخند می زدی و میگفتی اشکال نداره... مگه نمی شد ما دیگه از تو اون کوچه رد نشیم تا من شاهد مسخره شدن مدال افتخارت نباشم ؟ مگه دختر تو چقدر باید زود بزرگ می شد که می خواستی ظرفیت زخم زبون شنیدنش رو بالا ببری ؟ تو کدوم روزا رو می دیدی که برای بزرگ کردن دخترت این قدر عجله داشتی ؟ اصلا چه عجله ای داشتی برای رفتن ... چه عجله ای داشتی که یکسال زودتر یاد دادی بنویسم : بابا آب داد ، بابا نان داد...اون روزی که من این مشقو نوشتم دوستهام تو کودکستان مشغول بازی و نقاشی بودن ؛ اما تو گویا وقت نداشتی که معلم کلاس اولم این مشقها رو به من یاد بده یا شاید می خواستی معلم دختر خودت هم بوده باشی ؟ شاید نگران بودی بعد از رفتنت این درسها رو خوب یاد نگیرم؟ هنوز دارم اون برگه ی اولین مشق رو .

خط اول: مادر ، مادر ، مادر ،.... 

خط دوم : برادر ، برادر ، برادر،...

خط سوم : قرآن ، قرآن ، قرآن،...

خط چهارم : بابا نان داد..

خط پنجم : بابا آب داد...

.

.

خط آخر : (باز هم ) قرآن ، قرآن...

بابایی ! چرا خط اول «مادر» ؟ تو مدرسه اول «بابا» رو یاد میدن . چرا بعد از مادر «برادر» ؟ ... بابایی تو از کی خبر داشتی زمان سفرت رو ؟ از کجا می دونستی تو کلاس اول قبل از رسیدن به مشق «بابا آب داد» بابایی نخواهد بود ؟ 

جمعه موعود تو رسید و ما رفتیم شیرینی سرا تا دست خالی نریم خونه دایی جان . اما تو چه سبکبال تنها دلبستگی ات از این دنیا رو به آغوش کشیدی و گفتی : ما جلوتر از شما میریم تا به دایی خبر بدیم لشکر امام حسین (ع) داره میاد خونه تون ... بابا ! مگه قرار بود چه جوری بریم که گفتی لشکر امام حسین (ع) ؟ زینبِ تو قرار بود چه مصیبتی رو ببینه و صبر اختیار کنه ؟ رقیه ی سه ساله ات ....

از شیرینی سرا اومدیم بیرون ، همهمه بود ، من و آبجی تو شلوغی جمعیت دویدیم جلو و کفش تو رو از از کنار خیابون برداشتیم و اون آقا چه دادی بر سر ما زد ... اولین دادی که خبر از ... اگه اونجا بودی قطعا جرأت نمی کرد... 

مامان مضطر و پریشون از همه می پرسید چی شده اما نمی تونست بشنوه جوابهایی رو که می دادن ، یا نمی خواست بشنوه . ما رو بردن خونه دایی ، فکر کنم همون لشکری بودیم که گفتی اما کشتی شکست خورده طوفان کربلا.... آره بابایی ! لشکر امام حسین (ع) نبودیم ، اما شدیم... مامان اومد بیمارستان پیش شما تا به آغوش بکشه برای آخرین بار رقیه سه ساله اش رو ، اما به جای اینکه مامان از شما طفل معصومش رو طلب کنه شما سراغ از رقیه ات گرفته بودی و با خودت بردی تا دست خالی پیش مولایت نرفته باشی...

راستی بابا ، از شلمچه تا کربلا که راهی نبود ، پس چرا نرفتی ؟ مگه اون چشمهای مونده تو کربلا چی دیده بود که روت نمی شد بری ؟ نکنه این همه سال بعد از کربلای 8 منتظر بودی که سه ساله ات به دنیا بیاد و بزرگ بشه ؟ نکنه می خواستی برای سه ساله ی مولا هم بازی ببری ؟ یا شاید قبر شش گوشه ؟ یا زینب دل شکسته ؟ ... نه .... نه ..... میان ماه من تا ماه گردون..... سه ساله ی مولا کجا و .... زینب حسین (ع) کجا و .... شش گوشه و غربت مولا کجا و ... 

 

******************************** 

 این هم هدیه نور چشم بابا مهدی:


 به نام حی سبحان


باز، پر ...
چلچله، پر ...
قوچ و قو و کفتر، پر ...
باز در بازی، پر ... هرکه، که دارد پر، پر! ...
شهرمان خاک شده ... خرمنمان خاکستر ...
نخل، پر ... مزرعه، پر ... روح شقایق، پرپر! ...
گفت بابا دم در وقت سفر بر مادر: ...
جز حدیث سفر و آتش و خون ...
هر حدیث دگر و هر سخن دیگر، پر! ...
رود، پر ... بازی، پر ...
وقت رفتن شده و زورق من سنگین است ...
میروم بار به دریا فکنم، لنگر، پر! ...
صد نفر، نخل شده بی سر و صد تن مانده ...
باغ، اسطوره شده، هرکه، که دارد سر، پر! ...
بچه‌ها باز بر این نقطه گذارید انگشت: ... 
عشق، پر. عاطفه، پر. هر که بسیجی‌تر پر ...
عشق، پر. عاطفه، پر. هر که بسیجی‌تر پر ...

یا علی مددی

انا مجنون‌الحسین یا ثارالل

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo